
آتش در آسمان خاموش شده و آبهای آبی دیگر گریه نمی کنند
...
رقص درختان متوقف شده
...
رود خانه بی حرکت از باد سرد دیگر دوامی نخواهد داشت
...
باران از باریدن از آسمان باز ایستاده است
...
صدای چکیدن خون قلبی که در این نزدیکی مرده، خاموش شده
بازهم دشمنی بود باز هم سرما بود
...
اکنون تنها باقی مانده سنگ قبری سیاه است با یک محراب
محرابی که نقش یک تخت خواب را بازی می کند
...
رویای مردان در خواب رویای آسودگی است
و دروازه ای به خارج از جهنم و به سوی باطل کردن مرگ...
و هنوز خواب مردان مختل نشده
که یک روز قبرها بدون قفل خواهند شد.
و ارواح به دنیایشان برخواهند گشت
اما در این زمان یک روح فراموش شده به جرم
رسیدن به ازل مجازات می شود .