تبليغاتX
رنج عشق - طعم مرگ

 

مدت زیادیست که منتظرت هستم مدت زیادیست اینجا در تاریکی هستم

تنها و بی کس در تاریکی

لحظه به لحظه این ندای مرگ بیشتر می شود

در ذهنم

 

سروصدایی در روحم پرسه می زند

واین درد بی کسی را به خاطرم می آورد

وبیشتر به این ندای مرگ نزدیک تر می شوم

 

ندای مرگ فریاد می زند گویی سرچشمه اش در درون من است

به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم جز تو

 

تحمل ندای مرگ ندای خودکشی ندای به هلاکت رسیدن

را فقط برای رسیدن به تو تحمل می کنم

این کار تمام قدرتی را که دارم می گیرد فقط برای باز کردن چشمانم برای دیدن تو

 

اما این شبیه احساس تونیست نسبت به من

 

مراسم مرگ آغاز می شود وقتی که خورشید در کسوف است

ومن تورا صدا می زنم تا مرا با خود به دنیای خودت ببری

خورشید سیاه تیغ سرد وخون سرخی که ازرگ هایم بیرون می ریزد درمقابل چهره ام هستند

ولی تو هنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی

 

اکنون دیگر راه برگشتی نیست

نابودی مطلق من

پایان زندگی من

پایان تنهایی من

 

به چهره ام نقابی زدم نقاب غم نقاب بی کسی نقاب مرگ

اجتماع سایه ها من را سنگین کرده است

من خود را تسلیم تاریکی می کنم

ولی توهنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی

 

تو مرا به طرف دنیای خودت ببر و مرا با آن دنیا آشنا کن

+ نوشته شده در 86/10/22ساعت 9:59 AM توسط هومن |

Home
Email
Night Skin